تبليغاتX
باران که می بارد...
باران که می بارد...
وبلاگ ادبي فرهنگي دلتاي شب

                                                      

 

کبریت های سوخته در سطل آشغال ، عیناً شبیه شاعر از سر گذشته اند

تا پیک نیک بد قلقی شعله ور شود ، لبّیک گفته اند و سپس درگذشته اند

 

کبریت نیز پشت تریبون قوطی اش ، خوانده ست بارها غزل از جنس روشنی

البتّه عرض می کنم این هر دو جان به کف ، از خیر زندگانی بی شر گذشته اند

 

کبریت نیمه سوز  - که ماییم ظاهرا -  بر شانه اش رسالت سنگین روشنی ست

کبریت ها کلاس اکابر نرفته لیک ، از رهبر و امام و  پیمبر گذشته اند

 

تصریح می کنم : متشاعر زیاد هست ، من جمله : حاج حضرت فندک !که گاهگاه

از روی گاز معده بیانیّه می دهد  _ این واعظان نرفته به منبر ، گذشته اند

* * *

یک قوطی مکعّب و یک سیخ سوخته ، یک گور و نعش شاعر و لب های دوخته

این هر دو متّهم به گناهی مشابه اند : از چارچوب خویش فراتر گذشته اند

 

                                                                    "  کبریت نیمه سوز : علیرضا بدیع  "

ارسال در تاريخ یکشنبه سوم آبان 1388 توسط محسن توسلی

سگ اصحاب کهف از غار بيرون آمد تا تجربه شگفتش را با مردمان در ميان بگذارد . مي خواست بگويد که چگونه سگي مي تواند مردم شود ! اما او نمي دانست که مردمان به سگان گوش نمي دهند ، حتي اگر به زبان آدميان صحبت کنند . سگ اصحاب کهف ، زبان به سخن باز کرد اما پيش از آن که چيزي بگويد ، سنگش زدند و چوبش زدند ، رنجور و زخمي اش کردند .
سگ اصحاب کهف گريست و گفت : من هشتمين آن هفت نفرم . با من اين گونه نکنيد ... آيا کتاب خدا را نخوانده ايد ؟ ... آيا نمي دانيد پروردگار از من چگونه به نيکي ياد مي کند ؟
هزار سال پيش از اين خوي سگي ام را کشتم و پليدي ام را شستم ، امروز از غارم بيرون آمدم که بگويم چگونه سگي مي تواند به آدمي بدل شود ، اما ديدم که چگونه آدمي بدل به دام و دد شده است .
دست هايي از خشم و خشونت داريد ، مي دريد و مي کشيد . دندان تيز کرده ايد و جهان را پاره پاره مي کنيد . اين سگ که آن همه از او نفرت داريد ، نام من است اما خوي شماست !
سگ اصحاب کهف گفت : آمده بودم از تغيير برايتان بگويم . از تبديل ، از ماجراي رشد و از فراتر رفتن .
اما مي بينم که شما از تبديل ، تنها فروتر رفتن را بلديد ، سقوط و مسخ را .
با چشم هاي اعتياد به جهان نگاه مي کنيد و با پيش داوري زندگي . چرا اجازه نمي دهيد تا کسي پليدي اش را پاک کند و نجاستش را تطهير .
چرا نياموخته ايد ، نياموخته ايد که به ديگري گوش دهيد . شايد ديگري سگي باشد ، اما حقيقت را گاهي از زبان سگي نيز مي توان شنيد !
سگ اصحاب کهف به غارش بازگشت و پيش خدا گريست و از خدا خواست تا او را دوباره به خواب ببرد .
خدا نوازشش کرد و سگ اصحاب کهف براي ابد به خواب رفت ...
-----------------------------------------------
منبع : کتاب " من هشتمين آن هفت نفرم " از عرفان نظر آهاري


ارسال در تاريخ چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 توسط امیر شاهمیری
محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت

مست گفت : ای دوست این پیراهن است افسار نیست!

گفت : مستی - زان سبب افتان و خیزان می روی

گفت : جرم راه رفتن نیست - ره هموار نیست

گفت : می باید تو را تا خانه قاضی برم

گفت : رو ! صبح آی قاضی نیمه شب بیدار نیست

گفت : تا داروغه را گوئیم در مسجد بخواب

گفت : مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست

گفت : دیناری بده پنهان و خود را وا رهان

گفت : کار شرع  کار درهم و دینار نیست

گفت : آنقدر مستی زهی از سر برافتادت کلاه

گفت : در سر عقل می باید - بی کلاهی عار نیست

گفت : باید حد زنند هوشیار مردم مست را

گفت : هوشیاری بیار - اینجا کسی هوشیار نیست !

ارسال در تاريخ جمعه ششم شهریور 1388 توسط امیر شاهمیری
از تهی سرشار

جویبار لحظه‌ها جاری‌ست

چون سبوی تشنه کاندر خواب بیند آب،

و اندر آب بیند سنگ

دوستان و دشمنان را می‌شناسم

من زندگی را دوست می‌دارم مرگ را دشمن

وای ، اما با که باید گفت این‌؟

من دوستی دارم که به دشمن خواهم از او التجا بردن

جویبار لحظه ها جاری.

ارسال در تاريخ چهارشنبه چهارم شهریور 1388 توسط محسن توسلی

عقاب عاشق خانه! بدون پر برگشت
غریب رفت ، غریبانه تر پدر برگشت
رسید و دستش را، روی زنگ خانه گذاشت
طلوع کرد دوباره ستاره ای که نداشت!
دوید مادر و در چشمهای او نگریست
- «سلام...» بعد در آن بازوان خسته گریست
که تشنه است کویری که در تنش دارد
که هفت سال و دو ماهست که عطش دارد
- « کدام سِحر کدامین خزان اسیرت کرد
کدام برف به مویت نشست و پیرت کرد
که هفت سال غم انگیز بی صدا بودی
چقدر خواندمت امّا... بگو کجا بودی؟!
همینکه چشم گشودم به... مرد خانه نبود
رسید نامه ات امّا... نه! عاشـقانه نبود
حدیث غمزه لیلا و مرگ مجنون بود
رسید نامه ات امّا وصیـّت خـون بود
نگاه کن پسرت را که شکل درد شده
که هفت سال شکسته ست تا که مرد شده!
که رفت شوکت خورشید و سایه ها ماندند
تو کوچ کردی و با ما کنایه ها ماندند
که هیچ حرف جدیدی به غیر غم نزدیم
فقط کنایه شنیدیم و - آه! -  دم نزدیم
نمرده بودی و پر می زدند کرکسها
به خواسـتگاری من آمدند ناکسها!
شکنجه دیدی و اینجا از عافیت گفتند
نمرده بودی و صد بار تسلیت گفتند
تمام شهر گرفتار ترس و بیم شدند
تو زنده بودی و این بچه ها یتیم شدند
هرآنکه ماند گرفتار واژه «خود» شد
تو رفتی از برِ ما و هر آنچه می شد، شد!!
به باد طـعنه گرفتند کار مَردَم را
سکوت کردم و خوردم صدای دردم را 
منی که مونس رنج دقایقت بودم
سکوت کردم و ماندم ... که عاشقت بودم!!»
نگاه کردم و دیدم پدر سرش خم بود
نه! غم نداشت ، پدر واقعاً خود غم بود!!
پدر شکستن ابری میان هق هق بود
پدر اگرچه غریبه ، هنوز عاشـق بود

                                                                سيد مهدي موسوي

ارسال در تاريخ سه شنبه ششم مرداد 1388 توسط محسن توسلی
دردايره تاريک فنجان فال

عکس فانوس ستاره و عطر اطلسي افتاده است!

شايد شروع نور نشانه يي از بازگشت نگاه گرم تو باشد!

بايد به طراوت تقويم هاي کهنه سفر کنم!

تقويم ناب ترين ترانه نمناک!

تقويم سبزترين سلام اول صبح

تقويم دور ديدار بوسه و دست...

شايد در ازدحام روزها

يا در انتهاي همان کوچه شاد شمشادها

شاعري دلشکار را ببينم

که شيرين ترين نام جهان را زير لب تکرار مي کند

و تلخ مي گريد!

                                                                               یغما گلرویی

ارسال در تاريخ چهارشنبه سی و یکم تیر 1388 توسط محسن توسلی

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد

 نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

 ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلو یم سوتکی سازد  گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش و او یکریز و پی در پی دم گرم و چموشش را در گلو یم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را اشفته تر سازد بدین سان بشکند هر دم سکوت مرگبارم را...!!! .

                                                                                            دکتر علی شریعتی

 

 



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ یکشنبه چهاردهم تیر 1388 توسط محسن توسلی

آهوی روزگار نه آهوست، اژدر است

 

آب هوی و حرص نه آبست  ،  آذر   است

زاغ سپهر، گوهر پاک بسی   وجود

 

بنهفت زیر خاک و  ندانست   گوهر است

در مهدنفس،چند نهی طفل روح را

 

این گاهواره   رادکش  و  سفله‌پرور است

هر کس ز آز روی نهفت از بلا رهید

 

آنکو  فقیر  کرد   هوای   را  توانگر   است

در   رزمگاه   تیره‌ی   آلودگان نفس

 

روشندل آنکه نیکی و پاکیش مغفر است

در نار جهل از چه فکندیش، این دلست

 

در پای دیو  از چه نهادیش، این سر است

شمشیرهاست آخته زین نیلگون نیام

 

خونابه‌هانهفته   در این کهنه ساغر است

تا در رگ تو مانده یکی قطره خون بجای

 

در دست آز از پی فصد   تو   نشتر  است

همواره دید و تیره نگشت، این چه دیده‌ایست

 

پیوسته کشت و کندنگشت، این چه خنجراست

دانی چه گفت نفس بگمراه تیه خویش:

 

زین راه بازگرد، گرت راه دیگر است

در دفتر ضمیر، چو ابلیس خط نوشت

 

آلوده گشت هرچه بطومار و دفتر است

مینا فروش چرخ ز مینا هر آنچه ساخت

 

سوگند یاد کرد که یاقوت احمر است

از سنگ اهرمن نتوان داشت ایمنی

 

تا بر درخت بارور زندگی بر است

                                                                                                 پروین اعتصامی

ارسال در تاريخ یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388 توسط امیر شاهمیری

شعری از مجموعه « آبسوارک» تنها مجموعه شعر چاپ شده از سرو ناز سیدی:

بازی بیهوده ای بود عشق
که کودکانه
از بالای سرسره ها
پرتاب شد
و تاب خورد و خورد
تا افتاد
به روی خاکهای پر از درد
و انگورهای درشت باغ بالا
سرکه های بد طمعی شدند
نه شرابهایی کهنه و ناب
و من و تو پیرشدیم
درست در روز تولد
درست در شب آغاز
سی و پنج – نه حتی بیست و پنج سال پیمودن
راه زیادی است
اگر همیشه سینه خیزرفته باشی
در هوایی گرم و کویری
بدون امید بارش باران.



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ یکشنبه سی ام فروردین 1388 توسط محسن توسلی
قالب وبلاگ